امروز
یعنی سی مردادسال یک هزار و سیصد و نود و شش
من برای اولین بار دارم کیک درست میکنم
از مادرم انکار از من اصرار که نه من باید امروز کیک درست کنم
خلاصه مادرو فرستادم خونه داییم برای جلوگیری از غرهای ممکن
و شروع کردیم به کیک درست کردن
حالا بماند که چقد داداشم مسخرم کرد و هر پنج دیقه به رفتار های اسکل منشانه من میخندید
ولی اوقات خوبی به سر شد
الانم داره دقایق پایانیه پختو میگذرونه
ولی احساس میکنم اصن داغ نشده ظرف
اغا یه لحظه من برم یه سر بهش بزنم میام
جونم براتون بگه بعد از چهل و پنج مین هنوز نپخته
دیگه داره نگرانم میکنه
یعنی ممکنه مثل همیشه بازم ضایع شم
شما دعا کنید خوب شه وگرنه بازم داداشم واسم دست میگیره
یه چیکه اعتبار و ابرویی که دارمم با فنا میره
ولی خب همیشه اولین هان که خاطره میشن..
.
.
.
الان ساعت نه و چهل و پنج دقیقس
و من دارم با خودم میگم
اندکی صبر سحر نزدیک است
.
.
هر کاری میکنم نمیتونم عکسشو بزارم .اپلود میشه ولی میگه تبلیغ داره ..
[ دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ ] [ 20:7 ] [ بابالنگ دراز ] [ ]
خاطره بازی...ما را در سایت خاطره بازی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 55